biz
deli rüzgarların deli dalgaların adamıyız sevdikmi destan kızdımmı KATLİAM
OLURUZ
hasretin acıya boğmşsa beni ; gelmezsen unutmak hakkım değil mi?
SEVGIMIZI ELIMIZDEN ALANLARA KOLUMUZA JILET ATIRANLARA KADEHI ELIMIZE
TUTUSTURANLARA ISYANIM ALLAHA DEYIL TUM ALLAHSIZLARA
Soz verib ahdina dundob çıxdin san
Yixilan evımı bırda yıxdın san
Şımşay olub gozlarimda çaxdın san
Sani duşunduyum gunllara heyif
Man sanin eşgina çöx inanirdim
Eşgini oja bilib zirva sanirdm
İllarla oduna kutsuzja yanirdim
Çakdim azabli gunllara heyif
İndi xayalarin ughrudur mani
Unoda bilmiram olib keçani
Sansiz keçirdiyım buton gunlari
Sana yalvardiyim dillara heyif
Ğejalarim gamçı yayib guzoma
Urayimda baxmir indi suzoma
Sansiz xatiralar dorub ozuma
Arxanja sorolan diza aalvidaa
Goloşlarin saxta ,baxişin yalaan
Kovray galbimi etmisan talan
Bizim eşgimizin şahidi olan
Çamana aalvida, gola aalvida
Eşgin urayimi odlaara yaxib
Hasratin sevgimi gap gara çaxib
Sanan ayrilanda arxanja baxib
Gah dolan,buşalan göza aalvida
Bir baxişda mana matlab gandiran
Goruş yerlarin birda yandiran
Hardan uzum uzob garşib yandiran
Tongaya aalvida kuza allvida
Yolara baxiram san goronorsan
Hardan alishirsan hardan sonorsan
Manim gozlarimda yasha dunorsan
Sani axtariram sanan xabarsiz
Sani axtariram sanan xabrsiz
Basdi alishdirma yandirma mani
Apar orayimnan dardi gusani
Kor olmush goz kimin gaziram sani
Sani axtariram sanan xabarsiz
Sani axtariram sanan xabarsiz
Sansiz yashamagim hadardi mana
Taleim azabdi kadardi mana
Omur payim nagadardi mana
Sani axtariram sanan xabarsiz
Sani axtariram sanan xabarsiz
اگر چه دیر شده ولی بدان که می رسم
به فاصله فکر نکن، کمی بمان که می رسم
اگر چه عمر رفته و جوانی ام، پیر شده
به تو در این جهان نشد، در آن جهان که می رسم
برای این که عشق را، کنار تو درک کنم
اجازه ی سفر بده، که خاک را ترک کنم
در این جهان به جای آب، به من سراب می دهند
اگر سوال می کنم، به من عذاب می دهند
فقط در انتظار تو ،این همه سال مانده ام
به تو خبر نمی دهم، که در چه حال مانده ام
بی تو به خانه می روم، مسیر دام می شود
همیشه در یک قدمی،
وقت تمام می شود.
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
یاکه در خود شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد گر روزی خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
نمی دانم چرا رسوا شد این دل
غریب و بی کس تنها شد این دل
نمی دانم چرا از ابر گریان نصیب ما نشد
یک قطره باران نمیدانم چرا با من چنین کرد دل دیوانه را عاشق ترین کرد
سکوت رابهانه کن٬ که عشق خواندنی شود!
بخوان که از صدای تو٬ترانه ماندنی شود

گفتم كه دوستت دارم گفتي كه باور نداري گفتم اين كلمه را از حفظ نمي گويم
از ته دلم مي گويم گفتي دلم را نيز باور نداري سكوت تلخي كردم و از ته دلم
آه كشيدم مدتي سكوت با چشماني خيس و قلب شكسته
گفتي كه تو قلبم را شكستي ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در
هم شكست گفتي سكوت كن ميخواهم گريه كنم من نيز سكوت كردم و
با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم
گفتي بي خيالي از اشكهايم ،چيزي نگفتم ، و باز سكوت و يك آه
تلخ گفتي كاش كه عاشق نمي شدم ، گفتم عاشقي همه اين دردها را دارد
گفتي خسته شدي از همه كس ، گفتم من با تو مي مانم گفتي
خيلي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است تنهايي را نمي شناسد
و باز گفتي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است قلب يارش بايد
همان تنهايي او باشد گفتي كه اين حرفايت تكراري است
گفتم به جز تكرارش راهي نيست
تو معشوقی تو را با غم چکاراست
آنگاه كه ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني به خاطر بياور كه زيبايي شهابها از شكستن قلب ستارگان است...
خنده آدما همیشه از دل خوشی نیست
گاهی دل شکستن کمتر از آدم کشی نیست
گاهی دل آنقدر تنگ میشه که گریه هم کم می یاره
دل هم سر به دیوار میزنه پس یه حرف ساده هم گاهی چقدر غم
می یاره.
درد تنهایی خود را به که گویم
به که گویم که در این جامه خالی از عشق
همه در تاب وخروشند
همه چون سرو به بالا نگرند
وبه فغان از غم هستی
که تواند مرا یادکند
و صدای نفسم را پیردتا که رسد بر دل باران
من که خواهم ولی افسوس که نتوانم
از اینجا بروم
چون که بر دست وبه پایم
ببندید گلی از گل ریحان
من به ساز گلی از باغ گل یاس بدم
که ندانم چگونه به شکوفایی خود شاد شوم
که تواند که مرا شاد کند
و دل غم زده ام را
به سرود غم هستی بسراید
آه...
حسرت
از من رميده ئی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی كنم
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
ديگر هوای دلبر ديگر نمی كنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و اميد
ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم
ديگر چگونه مستی يك بوسه ترا
در اين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم
يادآر آن زن، آن زن ديوانه را كه خفت
يك شب به روی سينه تو مست عشق و ناز
لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس
خنديد در نگاه گريزنده اش نياز
لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ئی ز عشق كه خواندی به گوش او
در دل سپرد و هيچ ز خاطر نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب، شب شگفت
آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است
با آنكه رفته ئی و مرا برده ئی ز ياد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد، ای فريب مجسم بيا كه باز
بر سينه پر آتش خود می فشارمت
بهشت سرد نگاهت چه مبهم بود و گريه ات كه خود دليل محكم بود.
بهشت سبز دلم ، اي سراپادرد تنور داغ عطش خانه جهنم بود.
شبي كه خسته تر از سايه آمدي ، ديدم كه رد حادثه در چهره ات مجسم بود.
و اشك...
آي دمش گرم ، اين عصاره درد به روي زخم عميق دلم مرهم بود.
مرا به دست غرورت سپردي و رفتي
شبي كه بارش باران مدام نم نم بود.
كاش...
مي ماندي و اكنون دلم نواي خوش تري مي نواخت.
تا زنده ام ، هستي،كجا؟
در آبادي بعد از رفتن تو هميشه خراب دل.
در خاطر و در ياد، بعد از تو هميشه تنهاي دل
مهم نيست كه اكنون دلت به هواي كس ديگري مي تپد
مهم آن است كه من براي هميشه تنهايم و آن هم فقط به خاطر تو
اي كاش مي فهميدي...
دل شکسته ام، گرفته است......
و باز در یک عصر پاییزی دلم گرفته است....
دلی که همچو برگهای درختان پاییزی زرد و خشک و خسته است ...
آری دل شکسته ام بدجور گرفته است.....
قدم میزنم در کوچه پس کوچه های شهر پر از سکوت...
یک غروب سرد و بی روح پاییزی ، یک دل عاشق ولی تنها و دلتنگ
با کوله باری از غم و غصه و یک سوال بی جواب!
قدم میزنم و به سرنوشت خویش می اندیشم!
و باز در یک غروب پاییزی دلم بدجور برای تو تنگ شده است....
دلم برای آن دل بی وفایت تنگ شده ، نمیدانم چرا ولی بدجور دلم هوای
تو را کرده است....
یک عصر سرد پاییز ، یک نیمکت خالی ، و برگهای زردی که
با همان نسیم آرام باد بر زمین میریزند....!
یک بغض غریب در گلویم ، یک احساس بر باد رفته در وجودم ، یک
رویای محال در خیالم ، با پاهای خسته و دلی نا امید از این زندگی همچنان
قدم میزنم با همان دل شکسته و دلتنگ.....
دستان خالی ام ، قلبی پر از آرزو در دل اما نا امید ، صحنه تلخ غروب
در میان برگهایی که از درختان می افتند....
دلم خیلی گرفته است و دلتنگ تو هستم عزیزم....
بیا و با حضورت دستان گرمت را در دستان سردم بگذار ، این پاییز سرد
را بهاری کن ، و به این برگهای زرد و خسته جانی تازه ببخش.....
بیا تا دوباره با دلی پر از امید و دلگرمی با حضور تو اینبار
عکس پاییز را زیباتر از بهار برایت نقاشی کنم....
بيدار باش...
من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آنرا قبل از چيدن
روي گونه هايت مي كارم...
تا بداني اي خوبه من دوستت دارم...
وقتيکه عاشق چشمات شدم تازه فهميدم که زيبايي چيست وقتيکه تو رو در قلب کوچکم
جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم وقتيکه دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درک کردم
لحظه ها و ثانيه هايي را که با تو سپري مي کنم
بيشتر پي به معناي زندگي مي برمهنگاميکه به ياد تو
هستم مي فهمم که ارامش چيست و هرگاه به جدايي مي انديشم کنار خود سايه مرگ را مي بينم
من تمام هستی ام رادر تو پیدا میکنم
با نگاهت پرچم دلداگی را بر پا میکنم
وای اگر روزی کنی قصه دل دیوانه ام
زندگی را پای تا سرغرق رویا میکنم
کینه راخط میزنم ازقلب تنهایم ولی
عشق را دروادی چشم تو
سر به دیوار عفت میکوبم وجان میدهم
قلبم راقربانی چشم زیبای تو میکنم
چه زود گذشت
چه زود گذشت برای با هم بودن و برای با هم سوختن
چه زود گذشت بی قراری دیدارمان
چه زود دستانت از درخشش نوازش به تیرگی بی مهری عادت کرد
و لبخند غبار سایه ی سردی از جلوه ی بودنت را نشانم داد
چه زود نشان کوچه باغهای خاطره را فراموش کردی
چه زود قرارمان را آفت پژمردگی زد
چه زود در بیشه ی تو آهوی سرگردانی که به تو پناه آورده بود رانده شد
چه زود بی قرار تنهایی شدیم و چه زود همراهیمان گذشت
چه زود گذشت بی قراری دیدارمان...


